X
تبلیغات
دوراهی عشق ونفرت
دوست های خوب ومهربونم سلام

ببخشیداگه دیربه دیرمیام این روزهایکم گرفتاری کاری دارم وفرصت زیادی واسه پست گذاشتن ندارم ولی حالام که اومدم باخبرهای خیلی خوبی اومدو واون اینه که بالاخره کنه محترم به این نتیجه رسیده که من به دردش نمیخورم ودست ازسرم برداشته ودیگه ارتباطمون مثل قبل لحظه ای نیست که ازثانیه های همدیگه خبرداشته باشیم گاهی مثلاروزی یه دونه ناقابل (اون ) اس ام اس میده ومنم خیلی سنگین جواب میدم

خودش فهمیده که حالوموازهرچی مردبه هم زده به خاطرسخت گیریها وبی اعتمادی هاش وحالامن یه دخترآزادم که دیگه لازم نیست واسه حتی دوش گرفتن ازش اجازه بگیرم واگه خواستم برم خونه مامان بزرگم دیگه لازم نیست نگران این باشم که آقاغربزنَه که چرادیرمیری خونه وچراتنهائی وچرابامامانت نمیری بیرون !!!!!!

خلاصه میخوام اگه خدابخوادوباکمک ویاری شماعزیزان تمام حواسمورودرس متمرکزکنم و به امیدخداامسال برم دانشگاه

دوست جونیابرام دعاکنیداگه قبول نشم خیلی دلم میشکنه

راستی تازگی یه وبلاگ خیلی قشنگ پیداکردم به نام خاطرات من نویسنده اینقدردقیق وزیبانوشته که تمام مطالبشوباولع تمام توی چندروزخوندم پیشنهادمیکنم بخونیدش واینجامیگم عاشقتم سپیده جون وازته ته دلم برات آرزوی خوشبختی میکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 5:35  توسط سارا  | 

دوباره سلام بچه ها امسال هرطورشده میخوام شاخ غول کنکوروبشکنم وبرم دانشگاه واسه ارشد ادامه بدم ولی میدونیدکه خیلی سخته مخصوصاواسه من که خیلی تنبل هستم توسایتهاخوندک دانشگاه علمی کاربردی هم ازامسال ارشدآورده ولی فقط درهمین حدتوضیح دیگه ای نداده  ازشرایط .رشته هاوشهریه وغیره چیزی نگفته شمااطلاعاتی دراین زمینه ندارید ؟اگه داریدخوب بگیددیگه مرسی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 8:25  توسط سارا  | 

سلام گلهای مهربونم شرمنده ام ازاینکه حس نوشتن درموردکنه روندارم فعلانمیدونم تاکی حتی نمیخوام بهش فکرکنم میخوام هرطورشده ازشرش راحت شم ولی هیچ بهونه ای نمیده دستم

اینوبه کی بگم که من آدمی نیستم که زیربارزندگی بایه مردخودخواه وازخودراضی برم فکرمیکنه علامه دهره آخه پس من چی مگه من آدم نیستم ؟!فکرمیکنه همیشه بهترین تصمیم هارومیگیره کاش ازروزاول قافیه رونباخته بودم مقصرخودم هستم که زیادی احترام واسش قائل شدم (آخه کنه ۳۸ سالشه)وگاهی احساس می کنم یه چشم غیب هم اینجاتوشهرمن داره وتمام حرکاتم زیرذره بینه

باهرکی مشورت میکنم میگه الان اولشه واین کنجکاوی هاروبزاربه حساب اینکه شناخت کافی ازت نداره ولی به نظرمن اتفاقابه همین دلیل اول راه بودنمون بایدتمام سعیشوبکنه تانظرمنوجلب کنه ضمن اینکه بااطمینان کامل بهم میگه من بهت شک ندارم وازاین واژه متنفرم

یادمه یه باربهش گفتم نظرخونوادم درموردازدواجم توالویته ودوست دارم اونادراین موردواسم تصمیم بگیرن آخه داداشموخیلی قبول دارم میدونین چی گفت ؟

-اول اینکه من هیچ موردی ندارم که خونوادت مخالفت کنن

- دوم اومدوخونوادت ازمن خوششون نیومداون موقع همه چی تمومه ؟؟به همین سادگی !!!!!

گفتم آره

داشت چشاش ازحدقه میزدبیرون (ازعصبانیت) بس که مغروره

حرف آخرش این بوداگه همینطورکه میگی دوستم داشته باشی خونوادتوراضی میکنی مگه اینکه خودت نخوای

ومن موندم که آیادوستش دارم یانه هنوزنمیدونم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 6:24  توسط سارا  | 

زندگیم راجاگذاشتم درآن روزی که رفتی ...........
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 6:10  توسط سارا  | 

عجب صبری خدادارد

اگرمن جای اوبودم برای خاطرتنهایکی

مجنون صحراگردوبی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را

کوه به کوه

آواره ودیوانه میکردم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 6:9  توسط سارا  | 

سلام دوست جونیهای مهربونم خوبیددلم واسه همتون تنگه ولی چه کنم که این روزهاسرم بدجوری شلوغه رئیس بزرگ رفته مسافرت ومن موندم بایه عالمه کارعقب مونده

راستی فکرنکنیدکه آدم بدقولی هستم ها دیروزیه مطلب بلندبالانوشتم ولی نمیدونم چرا البته میدونم بخاطرکندبودن سرعت اینترنت منتشرنشد (درموردکنه وشکهای خودم به عشق پاکش)

راستی این روزهاچشم نخوره خیلی مهربون شده ولی هیچوقت هیچوقت نمیتونم اونروزی روکه باهاش قهرکرده بودم وبعددوروزبهم زنگ زدوبه قول معروف چشمشوبست ودهنشوبازکردفراموش کنم اینقدربغض گلوموگرفته بودکه نتونستم خودموکنترل کنم وافتادم به گریه وقطع کردم آخه تاحالامامانم این مدلی باهام حرف نزده بود

البته بعدش معذرت خواهی کردولی آب ریخته روکه نمیشه جمع کرد دلم شکست ازش

فعلابای

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 9:7  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 9:0  توسط سارا  | 

راستی یادم رفت بگم فردامیرم مشهدازطرف همه شماعزیزان نائب الزیاره هستم انشالله چندروزی نیستم شنبه بازم ازخودم میگم تابلکه یکی بتونه منوازاین کابوسی که خودم واسه خودم درست کردم نجاتم بده

باهمه این اوصاف ناگفته نمونه که من وکنه بااینکه دلم ازش شکسته هنوزهم روزی هزاربارقربون صدقه هم میریم وانگارکه هیچ اتفاقی بینموم نیفتاده راستش نمیخوام تموم کننده این رابطه من باشم وهزاران بارکوتاه اومدم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 9:18  توسط سارا  | 

سلام به همه دوستای خوبم که هنوزافتخارآشنایی باهیچ کدومشونوندارم قبلامختصری ازخودم گفتم سارا۲۸ساله هستم لیسانسموگذاشتم درکوزه وسه ساله دارم تویه اداره به صورت قراردادی کارمیکنم نه حقوقی نه اضافه کاری بدون هیچ چشمداشتی !!!!!آدم اینقدرقانع .....ولی دیگه به اینجام رسیده دستم زیرگلومه !!!!خونواده ای دارم که بادنیاعوضشون نمیکنم متاسفانه پدرم سالهاپیش عمرشونودادن به شماوازبین مارفتن

خواستگارهای جوراواجوری داشتم ودارم مثل همه دخترهای دم بخت که البته فکرکنم من الان یکم ازدم بخت اونورترم....نمی دونم کدوم ور!!!!که یه نفرمثل خوره افتاده به جون زندگیموفکرش هرگونه تصمیمی رودرموردزندگیم سلب کرده خدا ازش نگذره

مشکل من اینه :

حدوداشیش ماهه ازیه طریق کاملاآشنابرای قشرایرانسل دارباموجودی به اسم (اینجااسمشومیزارم)کنه ولی انصافاخودش اسم قشنگی داره هاااآشناشدم که اهل دیارزیبای شماله اینم بگم که عاشق وشیدای دریاهستم مخصوصادریای شمال !!!!ازهمون روزهای اول آشنایی بهم ابرازعشق کردتااینکه بعدمدت کوتاهی به دیدنم اومدوبعدچندساعت صحبت درحدبازجویی به این نتیجه فرخنده رسیدکه من همونم که تاحالادنبالش بوده وتعجب کردازاینکه منوروزمین پیدا کرده!!!!

توکمترازیه ماه اینقدربه هم وابسته شدیم که اگه روزی حداقل یه بارصدای همونمیشنیدیم (شنودنمی کردیم)انگاریه چیزی گم کردیم البته ازطرف خودم مطمئنم ولی اونونه چون خودش اینطورمیگفت ولی بعدهامسائلی بوجوداومدکه من به همه حرفاش مشکوک شدم حتی دوست داشتنش

اینوبگم که تواین مدت ازتنهاچیزی که مطمئنم اینه که این آقای کنه انسانی هستندکاملامقیدبه تمام مسائل دینی ونمازو.....که همین دوگانگی تورفتاراش باعث شده من سردرگم بشم ونتونم به تمام لایه های شخصیتیش پی ببرم وبااین که خیلی خودموزرنگ می دونم مثل یه عددجانداربی عقل موندم چیکارکنم

اینکه بخوام همه مسائلی روکه بین ما پیش اومده روالان براتون بگم ازحوصله من وشماورئیسم وارباب رجوع هایی که گاه وبیگاه میان ومیرن خارجه

ضمناچیزی که بیشترازهمه چیزعذابم میده اینه که تازگیهابایدهرجامیرم واسه آقاساعت بزنم وبگم من رفتم من اومدم من خونه ام خلاصه منی که خونوادم اینقدربهم اعتماددارن که حتی اگه لازم باشه تنهایی میرم اون سردنیا (خودمم نمی دونم کدوم سرش ولی حتماخیلی دوره)حالابایدگزارش لحظه ای به آقاتحویل بدم

بازم میام عزیزام فعلابای 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 7:44  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 6:30  توسط سارا  |